یک نخ سیگار نازک است

در بین انگشتانم تا کمتر حس کنم 

جای خالی انگشتانت را در بین دستان لرزانم 

ولی کورخواندم

دستانم انگار استشمام کرده اند 

بوی تنت را 

گول نخواهند خورد

گرچه من کور هم رج به رج نبودنت را خواهم خواند

دکلمه خواهم کرد 

نیازی به چشم نیست

من در هر لحظه ی خاکستر شدنم 

جای خالیت را با تمام وجودم حس میکنم ...

نه تنها دستانم

 تمام بدنم بدنت را استشمام کرده است به این سادگی ها گول نخواهد خورد

تو برای من جای خالی ای هستی که پر نخواهدشد

مگر با وجود مقدس خودت